12eh12e - تاریخ: 1393/9/30 ساعت: 0:18
ف داریم،سه روز بعد از اینکه جواب مثبتم به گوش مادر و پدر پرهام رسید بساط عقدکنون کوچیک و جمع و جوری رو تو خونمون چیدیم،خونه ما با اینکه خیلی بزرگ نبود ولی می شد توش یه جشن عقد کوچولو گرفت واسه همین تو خونه خودمون جشنو گرفتیم! مینا روز عقد یه گوشه نشسته بود و فقط به بقیه بهترين و جديدترين قرص هاي چاق...
1l2e1 - تاریخ: 1393/9/30 ساعت: 0:13
کم باور میکنی!! پرهام-بیا بریم فامیلامون رو بهت معرفی کنم. -هه!راستی من چرا فامیلای تورو نمیشناسم؟ پرهام-راست میگیا!!خب الآن میریم میشناسی! به سمت جمعی از مهمونا رفتیم و پرهام یکی یکی همه رو معرفی کرد.اکثرأ فامیلای نزدیک بودن چون جشن شلوغی نبود...عمه،عمو،دایی،خاله و اینجور فامیلا!! طبيعي ترين چاق كن...
1;2je;e - تاریخ: 1393/9/30 ساعت: 0:06
ف دارین.(وای دهنتو ببند،خوبه تا حالا میگفت نمیخوام آشنا شم باهاش!) ساعت دوازده نیمه شب بود که بالاخره مهمونای گرامی رضایت دادن و قصد رفتن کردن!فقط چندنفری موندیم که من بودم و پرهام و امید و مینا!رضا که به خاطر مینو رفت خونه.چون مینو مجوزش تا 11 شب بود فقط!!(من هنوزم باورم نمیشه،این اون مینوئه که رفت...
io' - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 23:56
تی خلاص شدیم از هرچی درس و امتحانه! حالا فعلا فقط مشکل بزرگ ما عروسی رضا بود که یک هفته بعد برگزار می شد! عصر روز عروسی من و مینا با هم رفتیم آرایشگاه.حالا حدس بزنین مینا چی برام تعریف کرد؟بهم گفت امید بهش گفته دوسش داره!واقعا جالبه ها!تکرار دوباره ی تاریخ! مینا هم انگار بدش نیومده بود!ک خريد اينترن...
lblqdjqld - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 23:50
اشق...باشه خب وایمیسیم.مینا هم هنوز حاضر نشده چند دقیقه بعد امید هم رسید. از ماشین پیاده شد و گفت:سلام. پرهام به سمتش رفت و جواب داد:کجا موندی پس پسر؟ امید با خنده جوابشو داد:شما مثل اینکه بدجور عجله داشتین،انگار گذاشته بودن دنبالش نازنین خانوم!! رفتم تو آرایشگاه و مینا رو صدا زدم:مینا جان،دل بکن دی...
1j2e;ke - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 23:46
ا با همسرشون تشریف فرما شدن تو باغ.بعد از مراسم آتیش بازی مسخره ای که تدارک دیده بودن(بابا آخه یه بمبی یه توپی چیزی! این دیگه چه مسخره بازی ای بود؟؟)به قصد سلام کرد قرص چاق كننده و افزايش وزن خريد قويترين داروي چاق كننده با كدام دارو چاق شويم؟ فروش قرص چاق كننده تضميني ,خريد بهترين داروي چاق كننده ,...
;qwdk;qd - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 23:31
انه شدند . مادر آریا با عصبانیت کیفش را به سمت آریا که روی مبل نشسته بود ، پرتاب کرد و گفت : الکی واسه من خودت رو ناراحت نشون نده ، من از حرفم کوتاه نمیام که نمیام . آریا : مامان ! خواهشا کوتاه بیا ... حرف آخرم همونیه که گفتم ... مقطع و بلند گفت : نِ می تو نم . مادر آریا : بیخود ... ندیدی ؟ این نیما...
;jwd;qd - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 23:21
در را نبسته به او نگاه می کردند ، که در جواب نگاهشان گفت : به خاطر این در رو باز گذاشتم ... آریا وارد شد و در آغوش پدر و مادرش جای گرفت . آریا از سر و صدایی که آرام به پا کرده بود از خواب بیدار شد ، نگاهی به ساعت دیواری اتاقش انداخت ، ده و نیم صبح بود ، چقدر خوابیده بود ، بعد از ماه ها با خیال راحت ...
qbjd;kqjd - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 23:13
، بذار یه دربست بگیریم ... اما به حساب تو . سامیار زودتر از آریا به خانه شان رسید ، زیاد دور نبودند ، فقط سه خیابان فاصله داشتند ... از آریا خداحافظی کرد و به خانه رفت . نگاهی به به پنجره واحدشان انداخت چراغ ها روشن بودند ، ، ، پس پدر و مادرش بیدار بودند ، به آرامی کلید انداخت و در حیاط را بازکرد ، ...
vhgkl - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 23:01
بزرگان مملکتت رو مسخره نکنی !. آریاکه داشت پشت گردنش رو می مالید گفت : چشم بزرگ . سامیار : خوب ... حالا بیا یه تاکسی بگیریم تا ترمینال ، که سفری طولانی تا خونه در پیش داریم . آریا نگاهی به لباس هر دوتایشان کرد و گفت : با این لباسا ؟ سامیار : مگه چشونه ؟! لباس خدمته دیگه ... لباس دزدی که نیست ... آری...
;jqd;jwd; - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 22:55
دونم اگه حساس تشریف داشتین اونجوری جلوی استوار احمدی کوتاه نمی اومدی ، تا اونم از رفتارت سو استفاده کنه و الکی دو هفته اضافه خدمت بکنه تو پاچمون . سامیار :معلومه که دلت از اون قضیه خیلی پره ها .. خوب اگه کوتاه نمی اومدم که مینداختمون بازداشتگاه ! باید معذرت خواهی میکردم ازش . آریا : نمی تونست ... چو...
kkjkd;jqd; - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 22:45
اولا اون اخمای مسخرت رو باز کن ، که بهم حس شوهرایی رو میده که شب دیر رسیدند خونه و زنشون سر سفره شام منتظرش بوده !دوما جهت اطلاع بگم که بعد از اینکه شما از پادگان زدید بیرون همه بچه ها ریختند سرم تا خداحافظی کنند ازم ، تقصیر منه که انقدر محبوبم و دوستان زیادند ؟خوب تا بیام با تک تکشون خداحافظی کنم ط...
q4d6d4 - تاریخ: 1393/9/28 ساعت: 21:00
ز اینکه امید و پرهام از اون پسرای قرتی نبودن چون نه من و نه م حوصله رقص نداشتیم ! و عین دخترای خوب سر جامون نشستیم ! بالاخره بعد از 20 دقیقه آقا با همسرشون تشریف فرما شدن تو باغ.بعد از مراسم آتیش بازی مسخره ای که تدارک دیده بودن(بابا آخه یه بمبی یه توپی چیزی! این دیگه چه مسخره بازی ای بود؟؟)به قصد س...
hjldqd - تاریخ: 1393/9/28 ساعت: 20:53
هم برسه.میخواد خودش مینا رو ببره -اوه اوه!آقای عاشق...باشه خب وایمیسیم.مینا هم هنوز حاضر نشده چند دقیقه بعد امید هم رسید. از ماشین پیاده شد و گفت:سلام. پرهام به سمتش رفت و جواب داد:کجا موندی پس پسر؟ امید با خنده جوابشو داد:شما مثل اینکه بدجور عجله داشتین،انگار گذاشته بودن دنبالش نازنین خانوم!! رفتم ...
qd; - تاریخ: 1393/9/28 ساعت: 20:44
ن ترم رو هم دادیم و برای مدتی خلاص شدیم از هرچی درس و امتحانه! حالا فعلا فقط مشکل بزرگ ما عروسی رضا بود که یک هفته بعد برگزار می شد! عصر روز عروسی من و مینا با هم رفتیم آرایشگاه.حالا حدس بزنین مینا چی برام تعریف کرد؟بهم گفت امید بهش گفته دوسش داره!واقعا جالبه ها!تکرار دوباره ی تاریخ! مینا هم انگار ب...
;qd - تاریخ: 1393/9/28 ساعت: 20:35
:خوشبختم.واقعا پرهام چه خونواده ای رو واسه وصلت انتخاب کرده مینا جای من جواب داد:شما لطف دارین.(وای دهنتو ببند،خوبه تا حالا میگفت نمیخوام آشنا شم باهاش!) ساعت دوازده نیمه شب بود که بالاخره مهمونای گرامی رضایت دادن و قصد رفتن کردن!فقط چندنفری موندیم که من بودم و پرهام و امید و مینا!رضا که به خاطر مین...
qd;qd - تاریخ: 1393/9/28 ساعت: 20:27
ان زده ام.باورم نمیشه! -غصه نخور...!کم کم باور میکنی!! پرهام-بیا بریم فامیلامون رو بهت معرفی کنم. -هه!راستی من چرا فامیلای تورو نمیشناسم؟ پرهام-راست میگیا!!خب الآن میریم میشناسی! به سمت جمعی از مهمونا رفتیم و پرهام یکی یکی همه رو معرفی کرد.اکثرأ فامیلای نزدیک بودن چون جشن شلوغی نبود...عمه،عمو،دایی،خ...
qjd;d - تاریخ: 1393/9/28 ساعت: 20:17
و هم عقب افتاده بود به خاطر امتحانات و درس و دانشگاهشون،قرار شد اونا عروسیشونو اول تابستون بگیرن.ولی من و پرهام از اونجا که بسیار عجول تشریف داریم،سه روز بعد از اینکه جواب مثبتم به گوش مادر و پدر پرهام رسید بساط عقدکنون کوچیک و جمع و جوری رو تو خونمون چیدیم،خونه ما با اینکه خیلی بزرگ نبود ولی می شد ...
jqd; - تاریخ: 1393/9/28 ساعت: 20:02
رسید...ایشون چشم منو گرفتن!!(چرا منو میندازی وسط آخه؟)نه شوخی کردم...از اینکه ایشون هم اخلاق مشابه من داشتن خوشم اومد.ایشون مثل باقی دخترا نبودن. مینا-آقا رسول میگم اگه اجازه بدین این دوتا برن حرفاشونو بزنن،ببینن اصلا تفاهم دارن با هم یا نه!(آی قربون دهنت مینا جون!) مامانم گفت:برین تو اتاق نازنین حر...
;jnd - تاریخ: 1393/9/18 ساعت: 1:12
کرده بودم . اگه از اونور نمیتونستم مراسم استقبال داشته باشم در عوض از اینور که میتونستم مهمونی خداحافظی داشته باشم ! کارای باقیمونده با شرکت خیلی زود انجام شد . کلید خونه رو هم قرار بود تحویل عباس بدم تا بعد از تموم شدن قرار داد به دفتر املاک تحویل بده و باهاشون تسویه کنه. فقط میموند یه قسمت سخت که ...